اتاق فراق I

هنگام عبورت از پنهانی ترین لایه های ذهنم

آنجا که تنها خدا و فقط او

در لحظه های پیوند عشق و آغوش به آن سر کشیده بود

آفتاب سر می زند

خورشید گر می گیرد

و من آفتاب پرستی خجول خواهم شد که

از سرنوشت محتومم تنها با تو حرف می زنم

و آنقدر می گویم که از بیش گویی ام

مهتاب می شوی و من

ستاره ها را صد تکه می درم

از تو لبالب می شوم

و فکر این «چند هفته » دوری از تو

از آرامش من کام می گیرد !!

و لحظه های بی تو بودنم

به سال های پر اضطرابی بدل می شوند

که داستان امروزم را رقم می زند

من از دور شدنم از تو حرف می زنم

که حتا فکر آن ،

رگ هایم را به هم می بافد

و هر چه پروانه روی زمین هست

دور سرم پر پر می زند

آن روز

باران هر شبه ی چشمانم را تنها نثار تو می کنم

که شاید

از سر بی میلی به خمیازه ای بسنده کنی ..

من از بی تو ماندن با تو می گویم ؛

بیداری هنوز ؟؟؟

یک پاسخ

  1. مدتها بود عاشقانه-فارقانه ای (ترکیب من درآوردیه:)) به این زیبایی نخونده بودم … بخصوص آخرشو .

Comments are closed.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.