شاهکار عمر من دزديدن از شب هاست …
شب که شهر از خستگی منگ است
عاری از فرياد و نيرنگ است
خالی از جنجال، از تب هاست
شعر من آغاز میگيرد :
آه ، بر انبوه گیسویت قسم
آه ، بر شهر فراسویت قسم
شهر را آوارگی پر کرده است
شهر را فرياد و خشم و ناسزا
شهر را دود و زباله
شهر را بيچارهگی پر کرده است
کوچه های شهر هم اين تازگی ها
قرص اعصاب و مسکن میخورند و من
توی اين گمگشتگی ها شعر میگويم برايت !
روبهروی روی ماهت مینشینم
خیره بر ناز نگاهت ،
عشق میبافم برایت …
آه .. آری …
شاهکار عمر من دزديدن از شب هاست …
لحظه های با تو بودن
در خیالم
حاصل عیاریام از این شب تنهاست …