اتاق فراق I

18/09/2009 - یک پاسخ

هنگام عبورت از پنهانی ترین لایه های ذهنم

آنجا که تنها خدا و فقط او

در لحظه های پیوند عشق و آغوش به آن سر کشیده بود

آفتاب سر می زند

خورشید گر می گیرد

و من آفتاب پرستی خجول خواهم شد که

از سرنوشت محتومم تنها با تو حرف می زنم

و آنقدر می گویم که از بیش گویی ام

مهتاب می شوی و من

ستاره ها را صد تکه می درم

از تو لبالب می شوم

و فکر این “چند هفته ” دوری از تو

از آرامش من کام می گیرد !!

و لحظه های بی تو بودنم

به سال های پر اضطرابی بدل می شوند

که داستان امروزم را رقم می زند

من از دور شدنم از تو حرف می زنم

که حتا فکر آن ،

رگ هایم را به هم می بافد

و هر چه پروانه روی زمین هست

دور سرم پر پر می زند

آن روز

باران هر شبه ی چشمانم را تنها نثار تو می کنم

که شاید

از سر بی میلی به خمیازه ای بسنده کنی ..

من از بی تو ماندن با تو می گویم ؛

بیداری هنوز ؟؟؟

She-Mania IV

15/07/2009 - دیدگاه‌ها خاموش

نگاه می‌کنی

و گوش می‌کنی

زبان انگشتانم را اما هنوز نیاموخته‌ای

و یادت نیست

کلید گنجه‌ی تاریک را کجا پنهان کردی

روزی که برف بر خورشید می‌بارید …

هرگز زیر چاپ نبوده ام

چون شاعری که شعرهایش را ،

برای زنی ممنوع چاپ می کند

و از قیچی بیزار است

تنها نگاه تو را خواهم برد

کلید را نه، و دریا را نه

تنها نگاه تو را خواهم برد

و حوضچه ای را

که از بوسه‌های داغت لب پَر می‌زند

و این پرنده‌ی سرخ…

نمی خوابی؟

She-Mania III

28/05/2009 - یک پاسخ

حالا می‌فهمی ،

که چرا این همه دلتنگم ؟

وقتی که سرم

بر سینه‌ات

کودکی می‌کند …

از ریش تراش شخصی تر IV

12/05/2009 - دیدگاه‌ها خاموش

تو بگو عشق ، یا حس ، یا هوس ،

یا هر کوفت دیگری !

تن خیلی‌ها را دیگر نمی‌لرزاند

هیچ زلزله‌ای هم کارساز نیست

با هیچ مقیاسی …

اینگونه است که بعد از مدتی معاشرت ،

از خود کسی می‌سازند که نیستند

که دیگر نمی‌شناسی‌شان ..

می‌شکنند و تحقیر می‌کنند

دلت و احساست را …

اصلن بعضي آدم‌ها زلزله بردار نيستند ديگر،

مقياس‌شان فرق كرده …

10/05/2009 - دیدگاه‌ها خاموش

نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

که زخم های دل خون من علاج نداشت

تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم

که آنچه داشت شقایق به سینه کاج نداشت

منم خلیفه تنهای رانده از فردوس

خلیفه ای که از آغاز تخت و تاج نداشت

تفاوت من و اصحاب کهف در این بود

که سکه های من از ابتدا رواج نداشت

نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنم

چراغ نه ! که به گشتن هم احتیاج نداشت …

فاضل نظری – اقلیت

She-Mania II

06/05/2009 - دیدگاه‌ها خاموش

شاهکار عمر من دزديدن از شب هاست …

شب که شهر از خستگی منگ است

عاری از فرياد و نيرنگ است

خالی از جنجال، از تب هاست

شعر من آغاز می‌گيرد :

آه ، بر انبوه گیسویت قسم

آه ، بر شهر فراسویت قسم

شهر را آوارگی پر کرده است

شهر را فرياد و خشم و ناسزا

شهر را دود و زباله

شهر را بيچاره‌گی پر کرده است

کوچه های شهر هم اين تازگی ها

قرص اعصاب و مسکن می‌خورند و من

توی اين گمگشتگی ها شعر می‌گويم برايت !

روبه‌روی روی ماهت می‌نشینم

خیره بر ناز نگاهت ،

عشق می‌بافم برایت …

آه .. آری …

شاهکار عمر من دزديدن از شب هاست …

لحظه های با تو بودن

در خیالم

حاصل عیاری‌ام از این شب تنهاست …

Doubt

30/04/2009 - دیدگاه‌ها خاموش
Doubt

Doubt

It’s an old tactic of Cruel people To kill kindness in the name of Virtue

There’s Nothing wrong with Love

گودر II

30/04/2009 - یک پاسخ

ارزش  گوگل ریدر هر کس ،

به فیدهایی است که برای شِر نشدن دارد !

” ادوارد جونیور شریعتی “

- از نوادگان علی شریعتی جامعه شناس و فیلسوف قرن بیستم میلادی -

از ریش تراش شخصی تر III

27/04/2009 - 2 پاسخ

بعضی وقت‌ها دلت می‌خواهد

که بچه گربه بودی

و به این بهانه ،

هر لحظه از سر و کول عشقت بالا می‌رفتی…

و او

بی آنکه بفهمد چقدر دوستش داری

لبخند ساده و شیرینی

در جواب عشق بازی‌ات

ضمیمه کند …

Aesthetics Of Music

25/04/2009 - دیدگاه‌ها خاموش

تو دست راستت را بر بالش من می‌گذاری

من گونه ی چپم را بر روی آن می‌نهم

تو چشم هایت را می‌بندی

و من بازوی راستم را حمایل تو می‌کنم

حلقه ای از موهایت را به دهان می‌گیرم

و در تاریک روشنای اتاق تو را می‌بینم

عطر تنت “کو-کو” ی قلبم را می‌نوازد :

می / رِ/ دو/ رِ/ می/ فا/ سو

فا/ می/ رِ /می/ رِ/ دو/ می/ رِ/ دو

فا/ می/ ر/ می/ دو …

Aesthetics Of Stone

20/04/2009 - دیدگاه‌ها خاموش

God took The stone
And turned it into men and women;
Men and women take gods
And turn them into stone !
Certain people for certain things
Certain women for certain things
Certain men for certain things
Certain occasions for certain things
Certain lives for certain things
To find the impossible With breasts !
Silence is not everything;
It is half of everything …
To be glorious, take off your wings
Before you fly …

She-Mania !

19/04/2009 - دیدگاه‌ها خاموش

از آخرِشاهنامه خوش تر ،

سطري است

كه از دستهايت به دنيا مي‌آيد ؛

به دنیای من می‌آید …

با حرف هایت پلی می‌سازم

برای روزهایی که، حرفی برای گفتن نیست …

نمی‌دانم چرا، وقتی به نقطه می‌رسم،

پاراگراف ها را هم نقطه می‌بینم

یعنی همه چیز را من نقطه می‌بینم

لابد این از خاصیت نقطه است،

که بعضی ها را به خودش مجذوب می‌کند …

عاشقانت ،

نافت را براي خودشان بريدند و دوختند

و هيچ فرقي  هم نداشت اگر كه رستم ،

پائين نيايد

و خوش آمد نگويد …

اما

آن طرفتر

- پُشت اين كوه ِ تردید -

اگر بالا بيايي ،

شاهنامه را دوباره مي‌نويسیم …

فقط کافیست

پوتین‌های عشق به پا کنی ،

چوبدستی‌ات را محکم بفشاری،

و اعتماد را دوباره تجربه کنی …

The Heart Is A Dark Forest

09/04/2009 - دیدگاه‌ها خاموش
herz ist ein dunkler wald das

The Heart Is A Dark Forest

?! But you said, This is one and the other One is different -

It’s called Paranoia ! To mix up Reality with fear -

You Need Professional help ! A psychiatrist or something like that or Better sleep with me!

09/04/2009 - دیدگاه‌ها خاموش

خطی کشید روی تمام سوال ها

تعریف ها ، معادله ها ، احتمال ها

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

خطی دگر به قاعده ها و مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن

قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد

با عشق ممکن است تمام محال ها

فاضل نظری – اقلیت

p.s : I love you

Love Letters II

09/04/2009 - یک پاسخ

My beloved angel,
I am nearly mad about you, as much as one can be mad: I cannot bring together two ideas that you do not interpose yourself between them.
I can no longer think of anything but you. In spite of myself, my imagination carries me to you. I grasp you, I kiss you, I caress you, a thousand of the most amorous caresses take possession of me.
As for my heart, there you will always be – very much so. I have a delicious sense of you there. But my Duchess, what is to become of me, if you have deprived me of my reason? This is a monomania which, Tonight, terrifies me.
I rise up every moment saying to myself, “Come, I am going there!” Then I sit down again, moved by the sense of my obligations. There is a frightful conflict. This is not life. I have never before been like that. You have devoured everything.
I feel foolish and happy as soon as I think of you. I whirl round in a delicious dream in which in one instant I live a thousand years. What a horrible situation!
Overcome with love, feeling love in every pore, living only for love, and seeing oneself consumed by griefs, and caught in a thousand spiders’ threads.
my darling, you didn’t know it. I picked up your images in my mind. It is there before me, and I talked to you as if you were there. I see you, as I did The day before yesterday, beautiful, astonishingly beautiful …
The day beforeYesterday, during the whole evening, I said to myself “she is mine!” Ah! The angels are not as happy in Paradise as I was That time!

از ریش تراش شخصی تر II

04/04/2009 - یک پاسخ

پدرم می گفت:

کوه ها همان عاشقانی هستند

که اجازه نداشتند به هم دست بزنند

پدرم می گفت:

اگر فقط عاشق کوهی

اگر کوه نیستی

می توانی به معشوقه ات

و این کتاب مقدس هم

دست ببری …

پدرم می گفت:

این روزها را باید از خاطرت ببری

پرنده ها همیشه کوچ می کنند …

از ریش تراش شخصی تر

04/04/2009 - دیدگاه‌ها خاموش

آن چه را دوست می‌داشتم

دیگران نیز دوست می‌داشتند

و این دوست داشتن تکرار عذابی بود

ـ جهنمی عظما ـ

من این حق را به دیگران دادم …

Love Letters I

03/04/2009 - دیدگاه‌ها خاموش

I came, I saw, and was conquered; never had man more to say, yet can I say nothing; where others go to save their souls, there have I lost mine; but I hope that Divinity which has the justest title to its service has received it; but I will endeavour to suspend these raptures for a moment. and talk calmly. Nothing on earth, madam can charm, beyond your wit but your beauty: after this not to love you would proclaim me a fool; and to say I did when I thought otherwise would pronounce me a knave; if anybody called me either I should resent it; and if you but think me either I shall break my heart.

گویند دواست باده نوشی …

31/03/2009 - یک پاسخ

می‌از جهالت جِهال شد به شرع حرام

چو مَه که از سبب منکران دین شد شق

حلال گشته به فتوای عقل بر دانا

حرام گشته به احکام شرع بر احمق

شراب را چه گنه زان که ابلهی نوشد

زبان به هرزه گشاید، دهد ز دست ورق

حـلال بر عـقلا و حـرام بر جهـال

که می ‌محک بود وخیر و شر از او مشتق

غلام آن می‌صافم کزو رخ خوبان

به یک دو جرعه برآرد هزار گونه عرق

چو بوعلی می‌ناب ار خوری حکیمانه

به حق حق که وجودت شود به حق ملحق

ابوعلی سینا

امشب

31/03/2009 - دیدگاه‌ها خاموش

سقف پایین آمد و هر دو ما زیر سقف بودیم .

همه چیز در کسری از ثانیه رخ داد …

وقتی زیر باران قدم می‌زدم با خود می‌گفتم :

ای کاش کاش امشب  در آغوشت خوابیده بودم

کاش من هم در کمال حماقت به جهان بعد از مرگ معتقد نبودم

تا به این اندازه دلم برای دیدن دوباره‌ات تنگ نمی شد